![]()
لوگوي دوستان
با تشکر از سايت ايران قالب که ما را در طراحي و ساخت اين قالب ياري نمودند .
ما در مغزمان چه داريم؟؟؟در طول زندگي چندين دهه اي خود چه چيزهايي را با خود اين ور و اون ور ميكشيم؟؟
هر آنچه ما در مغز خود انباشته ايم عقايد و نظریات فرسوده و پوسيده اشخاصی است كه شاید سالها و یا قرنها
از مرگشان ميگذرد و به قول معروف هفت تا كفن پوسوندن.
ما در طول زندگي هميشه در اين فكر هستیم كه علوم و عقايد و باورهای ي را به زور حفظ كنيم و در مجامع آنها را با فخر به ديگران نشان دهيم.خود را علامه دهر بدانيم و براي هر شخص ديگري پشت ابرو نازک كنيم.در هر زمينه اي كه بحثي به ميان آيد خود را صاحب نظر بدانيم..
ولي بالاخره روزي فرا ميرسد كه با وجود تمام اين علوم و فنون و عقايدي كه در طول زندگي كسب كرده ايم
خود را از همیشه ناتوان تر و نادان تر میبینیم.مهمترين و ارزشمندترين لحظه همين لحظه اكه خود را نادان ميبينيم.چنان در بین این همه عقاید و دانسته ها جستجو ميكنيم كه درميابيم كه هيچ نميدانيم.درست در همين
مرحله اي كه انسان پي به ندانستن خويش ميبرد ؛ مرحله دانستن و شروع جستجو براي دانستن هم آغاز ميشود.
دانستن حقيقي.
چشمها در اين لحظه تازه روشن ميشود.گوشها شنوا ميگردند.
عقايد و باورهاي ديگران در حقيقت چشم ما را تيره و تار كرده اند.وقتي پي برديم كه هيچ نميدانيم در پي دانستن حركت ميكنيم.
مثلا ما بچه هايمان را در سنين خيلي پايين با دين خود آشنا ميكنيم.چون بچه ها در اين سن كارهاي پدر و مادر خود را خيلي راحت ميپذيرند.بدون اينكه جستجويي انجام دهند با والدین همراه میشنود.كودك به این طرز زندگي همراه با عقايد پدر و مادر بزرگ ميشود.شايد فرد در سنین بالا تر هم از لحاظ اعتقادی انسان مقيدي باشد ؛
ولی چینن اعتقادی ؛ تقلیدی بيش نيست. عبادتی كه با شور و نشاط و جستجو همراه نباشد تظاهر بيش نيست.
خدا به تظاهر نيازي ندارد.خداوند منتظر عشق است.ولي ما فقط ياد گرفته ايم كه جملاتي را به زباني بيگانه به خدا بگوييم.آيا وقت آن نيست كه همه دانسته هاي اينچنيني خود را رها كنيم و بگوييم هيچ نميدانيم؟؟آيا وقت آن نرسيده كه عقايد و باورهاي پدران و مادران خود را طوطي وار تكرار نكنيم و خود به دنبال حقيقت باشيم؟؟؟
در تمام دوران زندگي به ما اجبار شده كه بايد روزي پنج مرتبه با خدا به راز و نياز پرداخت.سوال اينجاست كه چرا روزي پنج بار؟؟و چرا حتما به زبان عربي؟؟
چرا ما بايد كودكان را به خاطر حفظ نكردن چندين جمله عربي كه خودمان هم معني آن را نميدانيم تنبيه كنيم؟؟؟
اگر محمد در چين متولد شده بود آیا ما باید به زبان چيني با خدا صحبت ميكرديم؟؟
كار ما شده دنبال حاشيه رفتن.ما اصل را رها كرده ايم و به فرع چنگ انداخته ايم.دنبال حاشيه رفتن هرگز ما را به مركز نميرساند.
در زبان عربي كه ما هر روز تكرار ميكنيم هيچ ابراز عشقي نميتوانيم داشته باشیم.عین يك طوطی باید جملاتي را به عزيزترين و مهربانترين و بزرگترين كسي كه داريم بگوييم.ولي در انتها ندانیم كه به او چه گفته ايم.
ما غني ترين و پر بارترين زبان و ادبيات را داريم.اما براي بيان عشقمان نسبت به خدا از آن بهره اي نبرده ايم.
خدا تا چه وقت بايد جملات تكراري ما را بشنود..ما نميتوانيم عاشق كسي باشيم و هر روز جمله ديروز خود را تكرار كنيم..بايد در عبادتهايمان هم شور و نشاط و عشق باشد..
.در هنگام نماز اول مشاهده گر باش.منتظر باش كه حظور خدا را حس كني..او را ببين .اگر خدا را پشت به كعبه يافتي تو هم پشت به كعبه نماز بخوان..دنبال اصل باش نه فرع..
"تمام عقاید و باورهايي كه به اجبار حفظ كرده ايم ؛ از ما يك ربات ساخته كه برنامه اي را از همان ابتدا به آن میدهند و ربات هم همان برنامه را انجام میدهد.ولي ما میتوانیم انسان باشيم.همان انساني كه خدا او را اشرف مخلوقات خواند..."
|
حقوق اين وبلاگ محفوظ است و كپي از آن تنها با ذكر نام مجاز مي باشد |